رویاهای من - مطالب داداش محسن
با مرغ پنهان

نام شعر : با مرغ پنهان

حرف ها دارم

با تو ای مرغی كه می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!

چه ترا دردی است

كز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از كف من می ربایی؟

در كجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یك مرداب

یا كه می شویی كنار چشمه ادارك بال و پر؟

هر كجا هستی ، بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی كوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است، آرام است.

از چه دیگر می كنی پروا؟


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام
كلمات كلیدی : اشعار سهراب ،

اشعار سهراب

نام شعر : دره خاموش 

سكوت ، بند گسسته است.

كنار دره، درخت شكوه پیكر بیدی.

در آسمان شفق رنگ

عبور ابر سپیدی.

نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش.

نشسته در پس هر صخره وحشتی به كمین.

كشیده از پس یك سنگ سوسماری سر.

ز خوف دره خاموش

نهفته جنبش پیكر.

به راه می نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمین.

چو مار روی تن كوه می خزد راهی ،

به راه، رهگذری.

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس.

كشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:

ز هر شكاف تن كوه

خزیده بیرون ماری.

به خشم از پس هر سنگ

كشیده خنجر خاری.

غروب پر زده از كوه.

به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر.

غمی بزرگ ، پر از وهم

به صخره سار نشسته است.

درون دره تاریك

سكوت بند گسسته است.


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام
كلمات كلیدی : اشعار سهراب ،

اتاق آبی

ته باغ ما، یك سر طویله بود. روی سر طویله یك اطاق بود، آبی بود. اسمش اطاق آبی بود (می گفتیم اطاق آبی)، سر طویله از كف زمین پایین تر بود. آنقدر كه از دریچه بالای آخورها سر و گردن مالها پیدا بود. راهرویی كه به اطاق آبی می رفت چند پله می خورد. اطاق آبی از صمیمیت حقیقت خاك دور نبود، ما در این اطاق زندگی می كردیم. یك روز مادرم وارد اطاق آبی می شود. مار چنبر زده ای در طاقچه می بیند، می ترسد، آن هم چقدر. همان روز از اطاق آبی كوچ می كنیم، به اطاقی می رویم در شمال خانه، اطاق پنجدری سفید، تا پایان در این اتاق می مانیم، و اطاق آبی تا پایان خالی می افتد. در رساله Sang Hyang Kamahayanikan كه شرح ماهایانیسم جاوا است. به جای mordaها در جهات اصلی نگاه كن. "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند. و باز می بینی "ترحم" در جنوب است. هیچ كس اطاق آبی را نكشت . در بودیسم جای Lokapalaها را در جهات اصلی دیدم. رنگ آبی در جنوب بود. اطاق آبی هم در جنوب خانه ما بود. یك جا در هندوبیسم و یك جا در بودیسم. رنگ سپید را در شمال دیدم، اطاق پنجدری شمال خانه هم سپید بود. چه شباهتهای دلپذیری، خانه ما نمونه كوچك كیهان بود، نقشه ای cosmogonique داشت. در سیستم كیهانی dogonهای آفریقا، جای حیوانات اهلی روی پلكان جنوبی است، طویله ما هم در جنوب بود. مار در خانه ما زیاد بود، گنجی در كار نبود، من همیشه برخورد با مار را از پیش حس كرده ام. از پیش بیدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. می دانم كه هیچ وقت از نیش مار نخواهم مرد. در میگون، یادم هست، روی كوه بودیم، در كمر كش كوه می رفتیم. یك وقت به وجودم هشداری داده شد، رفتم به بر و بچه ها بگویم در سر پیچ به ماری می رسیم، آن كه جلو می رفت فریاد زد: مار. و یك بار دیگر، در آفتاب صبح، كنار دریاچه تار روی سنگی نشسته بودم. نگاهم بالای زرینه كوه بود، از زمین غافل بودم، به تماشا مكثی داده شد. پیش پایم را نگاه كردم: ماری می خزید و می رفت. كاری نكردم، مرد Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپیوندیم. یك mantra از آتار و اودا بخوانم. و یا بگویم: Nalla Pambou. در همان خانه كاشان، كه بچگی ام آنجا تمام شد، خیلی مار دیده ام. یك روز نزدیك اطاق آبی بودم، گنجشكی غوغا كرده بود، سرچینه بلند خانه كه از گلوله های هواخواهان نایب حسین روزن روزن بود، ماری می خزید، به لانه گنجشك سر زده بود، بچه گنجشك را بلعیده بود، خواستم تلافی كنم، تیر كمان دستم بود، نشانه گیری ام حرف نداشت. اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف دیوار تمام شد، در یك اسطوره، مال Earajaها، ماری به شكارچی تیرهایی هدیه می كند كه هرگز به خطا نمی رود، دقت در نشانه گیری مدیون مار است. bina كه شكارچیان كارائیب و آرداك و وارو با خود دارند ریشه در خاكستر مار دارد. نباید به روی مار نشانه رفت. آن همه مار دیدم، هرگز نكشتم، نتوانستم، زبگفرید اژدها كشته بود، نزدیك ننده، زیر درختهای توت، یك مار جعفری دیدم، ایستادم، نگاه كردم تا لای علف ها فراموش شد، اما چیزی كه ندیده بودم، یك روز نزدیك سر طویله، دیدم، دو مار به هم پیچیده، نقش سنگهای Nagakkal، استعاره ای از معنویت آمیزش بارور، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند، چوبدست طلایی خود را میانشان انداخت، بی درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پیچیدند، انگار هر مس، در سرزمین قصه ساز آركادی، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد، جرات كشتن در ترس من گم بود، من بچه بودم، هركول ده ماهه بود كه با هر دست یك مار خفه كرد، من هركول نبودم، خواستم با تركه ای كه دستم بود جفت را بكوبم، ترسیدم، اگر ضربه من نگیرد، آن وقت چه می شود، انگار صدای آكریپا بلند بود، Cornelius Agrippa گفته بود: "مار با یك ضربه نی می میرد، اگر ضربه دوم را بزنی جان می گیرد. دلیلش چیزی نیست مگر تناسبی كه اعداد میان خود دارند" شاید با یك ضربه نمرد، فضیلت تعداد تا كجا بود، من امروزی از دانش سری اعداد چه دور افتاده ام، مصریها و مردم كلده آن را بسط دادند، چینیها شناخت عمیقی از آن داشتند. دویدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ، عموی كوچك را صدا كردم، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طویله دوید، مارها را دیدیم، عمویم نشانه رفت، عمویم معنی دو مار به هم پیچیده را بلد نبود، نه از اساطیر خبر داشت، و نه تاریخ ادیان خوانده بود، در چاردیواری خانه ما لفظ Ahimsa یا معادل آن بر زبان نرفته بود، قوس قزح كودكی من در بیرحمی فضای خانه ما آب می شد، عمویم نمی دانست كه برخورد با دو كبرای به هم آمیخته برای هندوی جنوب چه معنی بلندی دارد، تا ببیند خود را كنار می كشد، دستها را به هم می پیوندد، زانو می زند، و دعایی می خواند. هندی آمیزش دو حیوان را گرامی می دارد. به همان شكل كه همزیستی انگل وار پاره ای از گیاهان را ازدواج می شمارد ،در آتارداودا. اشوتا انگلی سامی می شود تا تولد یك فرزند نرینه هست شود، در مهابهاراتا، pandu دچار لعنت شد و در هماغوشی از پا درآمد. چون غزال به جفت پیوسته ای را كشته بود، عمویم اینها را نمی دانست. نمی دانست كه اگر در اسطوره میسوری علیا مار ریشه دو درخت را نمی جوید. دو درخت، پدر و مادر مردمان، نزدیكی نمی كردند و آدم درست نمی شد. از رابطه مار و آب و باروری خبر نداشت، نه به چشم اهل هند نه به دیده بومیان آمریكا و... نخوانده بود كه در كیمیاگری دو مار به هم پیوسته گوگرد و جیوه اند. در راه خلق كیمیا، كه یونانیها به مار نیروی شفابخش نسبت می دهند، لیگورها با مقایسه مار و جویبار به rite باروری فكر می كنند، ourouboros، مار سر به دم رسانده، زندگی بی فساد معنی می دهد، نو آغازی همیشگی همه چیز، در قصه غریق افسانه فرعونی مار است كه دریانورد مغروق را نجات می دهد، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس می دهد. كبرا دریای Acvzttha است. عمو گوته را نمی شناخت، مار سبز را نخوانده بود، خزنده ای كه سنگ های طلایی می بلعد، و تابان می شود. و چهارمین راز را برای پیران فانوس افشا می كند. وقتی كه زندگی اش را نثار می كند، تنش بدل می شود به جواهر تابناك كه خود پل می شود. و نه این افسانه sologne را كه در آن همه ماران سرزمین هر سال گرد می آیند تا الماس بزرگی بسازند كه رنگ های قوس قزح را باز می تابد. از "مار آتشین" هم حرفی نشنیده بود. و نه از كوندالی نی كه آتش مایع است، و مار است. نیروی كیهانی نهفته است كه یوگا بیدارش می كند. و جایش دایره كل است. انگار نیمی از هجای Om. عمو با نام قبالا بیگانه بود هم با معنی مار در احادیث قبالا. عموی من به مسیر Nadiها. به yi-king به Tai-ki نگاه نكرده بود تا بداند برای نمایش حركات موجدار، خزش مار چه سرمشقی است. به روی حیوانی نشانه رفته بود كه مسیح مروجین خود را وا می دارد از او سرمشق بگیرند، آن كه اهل باطن است باید پوست بیندازد تا فرزند خرد شود، كاش خبر داشت كه دانشمندان مصری در برادری مار همسازند، و این كه مار در دانش occulte قرون وسطی چه مقامی دارد. عمویم به این حرفها كاری نداشت، با تفنگ ساچمه ای خود نشانه رفت، سر یكی از مارها از تن جدا شد، مار دیگری سوا شد و پا به فرار گذاشت. و از در سر طویله به صحرا گریخت. Tiresias با عصای خود دو مار به هم خفته را كوفت و خود به زن بدل شد، عمویم نشد. لاشه را بردیم پای درخت توت شمیرانی چال كردیم. سال بعد، درخت غرق میوه بود، در باغ ما، هر وقت ماری كشته می شد، سهمی به درختی می رسید، نیروی مار در تن گیاه می دوید، این اعتقاد از راه دور می آمد، میان مار و باروری پیوند است. به چشم دراویدی، زن اگر ناز است، در زندگی پیشین كبرا كشته است. Nagakkal را در پای Ficus religiosa می گذراندند. مكان را بارآور می كند. و زنان نازایی را كه به آنجا روند، نقش سنگی دو كبرا manaی بارور كننده شیر درخت را نیرو می دهد. mana زن را بارور می كند. در Telougou جفت جنین گاو را پای درختان میوه چال می كنند، در اویدی ها جفت جنین گوساله را به شاخه درخت بانیان می آویزند تا گاو مادر شیر داشته باشد و باز هم زاد و ولد كند. غایت این كار، كه یك rite جادویی است. به چنگ آوردن rasa است. انرژی كیهانی ذیره در آب، و منشا باروری، آنچه در لوتوس است كه خاستگاه جهان زندگان است. مادر در اطاق آبی مار دید، در اساطیر Huarochiri زن مرد توانگری به نامAnchicocha تن به زنا در داد. پاداش گناه این شد، ماری در خانه زیباشان مقام كرد. نه، مادر من پاك بود. و همیشه پاك ماند. مادر می توانست مثل Renuka با دستهایش آب برای شوهر ببرد. به شوهر وفادار بود، آب در دستهایش جامد می شد. مادر دشمن مار بود، مار را باید كشت. حرفش كفر آمیز هم می شد، خدا بیكار بود این جانور را خلق كرد؟ مادر، كه نواده لسان الملك است. زبان آداب مذهبی و اساطیر را بلد نبود. از pradakshina حرفی نشنیده بود، برایش نگفته بودند كه زن هندی شیر و تخم مرغ و موز برای كبرا می برد تا كبرا باران و رونق كارها و شفای بیماری اوست، و كبرا ایزد باران و بركه ها و رودخانه هاست و مادر Auquste در معبد آپولون از مار آبستن شد. و زنان یونانی پیش مار اسكولاپ در لنگرگاه Epidaure می رفتند تا آبستنشان كند. مادر من نیازی نداشت، پنج شكم زاییده بود، زاید هم بود . دیگر وسوسه Murugan خدای پوستین پوش شكار كه حلقه مروارید روی سینه اش را شاعر به پرواز لك لك ها تشبیه می كند، در او بی اثر بود، مار به اطاق آبی آمد، و ما رفتیم، دیگر در اطاق آبی فرش نبود، صندوق مخمل نبود، لاله و آینه نبود، هیچ چیز به خالی اطاق چنگ نمی زد، اطاق آبی خالی بود مثل روان تائوبیست، می شد در آن به "آرامش در نهی" رسید. به السكینه رسید، هیچ كس به اطاق آبی نمی رفت، من می رفتم اطاق آبی یك اطاق معمولی نبود، مغر معمار این اطاق در "ناخودآگاهی گروهی" نقشه ریخته بود. خواسته بود از تضادهای دورنی بگذرد و به تمامی خود برسد، individuation، به ندرت می شود به روانشاسان گوش كرد. آن هم روانشناسی quantitative امروز، ادراك مكانیك دارند. اطاق آبی چارگوش بود. اما طاق ضربی آن مدور بود. از تو، گوشه های سقف زیر گچ بری محو بود. اطاق آبی یاد آور Mingt`ang بود كه خانه تقویم است. و كائنات را در خود دارد، قاعده اش مربع است كه سمبول زمین است. و بامش به شیوه آسمان گرد است. سنتز زمان و مكان است. هرم خئویس هم هر دو استعاره زمان و مكان را در بر دارد. اما در هرم، مثلث تجسم زمان است. به آمیزه مربع و دایره برگردیم. مغانی كه برای ستایش مسیح رفتند، در شهر ساوه در مقابری آرمیده اند "كه بناشان در پایین مربع است و در بالا مدور" ( به گفته ماركوپولو). شهر رمولوس را Roma quadrata گفته اند. اما شیار خیش رمولوس دایره بود و رم مربعی بود در دایره. "اورشلیم آسمانی" بر دایره استوار بود. وقتی كه در پایان دور تسلسل از آسمان به زمین، فرود آمد شكل مربع به خود گرفت. شاهان قدیم چین برای اجرای آداب مذهبی لباسی به تن می كردند كه در بالا مدور بود و در پایین مربع. پرگار كه برای ترسیم دایره به كار می رفت با آسمان رابطه داشت و گونیا كه به كار رسم مربع می خورد با زمین. در... چین مكان مربع است. زمین كه مربع است به مربعها قسمت شده است. دیوارهای بیرونی قلمرو شاهزادگان و باروهای شهر باید به شكل مربع درآیند، دشتها و اردوگاهها مربعند. اهل طریق با حضور خود مربعی می ساخته اند. قربانگاه خاك پشته خاك مربعی بود، مقدس بود. و تجسم تمامیت امپراطوری بود. هنگام كسوف و خسوف، مردم به اضطراب می افتادند، گفتی بیم خرابی می رفت، رعایا به مركز میهن می شتافتند و برای رهایی اش مربع وار به هم می آمدند. مكان مراسم دینی های شما آمریكا مربع است. و این مكان سمبول زمین است و در سیستم جهان های آفریقا پشت بام مربع است. و یاد آور آسمان است. زمین كشت مربع است، و شبیه پوشش مردگان چارخانه است. بامهای آفتابزده خانه ها مربع های سفیدند، و حیاطهای سایه پوش مربع های سیاه. حصیر زیر پای كوزه گر مربع است. و هم شكل پوشش مردگان است و. دهكده با نقشه مربع خود شبیه آدمی از شمال به جنوب دراز كشیده است. برگردیم به دیار خود، شارستان هزار دروازه جابرسا و جابلقا در "دیار شهرهای زمرد" همان قاف. همان اقلیم هشتم، صورت مربع دارد. جابرسا شهری است در جانب مغرب لیكن در عالم مثل، منزل آخر سالك است. جابلقا شهری است به مشرق لیكن در عالم مثل، منزل اول سالك باشد به اعتقاد محققین در سعی وصول به حقیقت. كف اطاق آبی از كاهگل زرد پوشیده بود، زمین یك مربع زرد بود. كاهگل آشنای من بود. پوست تن شهر من بود. چقدر روی بامهای كاهگلی نشسته بودم، دویده بودم، بادبادك به هوا كرده بودم، روی بام، برآمدگی طاقهای ضربی اطاقها و حوضخانه چه هولناك بود، برجستگیها یك اندازه نبود، چون اطاقها یك اندازه نبود،حوضخانه هم طاقی بلندتر داشت. سطوح همواره بام در یك تراز نبود، ساختمان در سراشیب نشسته بود. در تمامی بام، هیچ زاویه ای تند نبود، اصلا زاویه ای در كار نبود. در مهربانی و الفت عناصر هیچ سطحی خشن نبود. با سطح دیگر فصل مشترك نداشت، سطح دیگر را نمی برید، خط فدای این آشتی شده بود، بام، هندسه مذاب بود. باشلار كه از rationlite du toit حرف می زند، اگر بام خانه ما را می دید حرف دیگر نمی زد. در پست و بلند بام وزشی انسانی بود، نفس بود ، هوا بود. اصلا فراموش می شد كه بام پناهی است برای "آدمی كه از باران و آفتاب بیم دارد". روی بام، همیشه پا برهنه بودم. پا برهنگی نعمتی بود كه از دست رفت. كفش، ته مانده تلاش آدم است در راه انكار هبوط. تمثیلی از غم دور ماندگی از بهشت. در كفش چیزی شیطانی است، همهمه ای است میان مكالمه سالم زمین و پا. من اغلب پا برهنه بودم. و روی بام، همیشه زیر پا. زیری كاهگل جواهر بود. ترنم زیر بود. (حالا كه می نویسم، زیری آن روزهای كاهگل پایم را غلغلك می دهد. تن بام زیر پا می تپید، بالا می رفتم، پایین می آمدم. روی برآمدگیهای دلپذیر می نشستم و سر می خوردم. پشت بام تكه ای از... بود. در حركاتم زمان نبود. بودن جلوتر از من بود. زندگی نگاهم می كرد و گیجی شیرین بود. وقتی كه از برآمدگی بزرگ بام، كه طاق ضربی حوضخانه بود، چهار دست و پا بالا می رفتم، باورم می شد كه از یك پستان بزرگ بالا می روم، این پستان مال ننی بود كه به چشم آن روز من، در ابعاد فضا جا نمی گرفت، اگر همه تن خود را به من نشان می داد مبهوت می ماندم، شاید دچار آن خیرگی می شدم كه ارجونانی بها گاوادگیتا در برابر آن درگدیسی بیمانند كریشنا داشت، خیرگی ترسناك و دلپذیر و بی همتا. در صورت نگاری هند، زن هندی وقتی كه می خواهد دست به شرمگاه خود برد تا پوشش آن را نگه دارد، دست چپش را می برد، بچه اش در سمت چپ بدن به بر می گیرد، روی تكه ستونی از ماتورا مادری با پستان چپ به بچه شیر می دهد، به چشم هندی هر سمت بدن استعاره ای داشت، به چشم یونانی و مصری قدیم هم، زن ایرانی چپ و راست را نمی فهمد، نباید میان خودمان دنبال آن معانی بگردیم. برآمدگی بام حوضخانه تكه ای بود از یك تمام. روی این تكه، قیدی نداشتم. دست پاچه نبودم، نگاهی مرا نمی پایید، من بودم و كاهگل خواهشناك. چیزی بر این خلوت پاك مشرف نبود، مگر آبی آسمان. شبهای داغ تابستان، وقتی كه خود آگاهی آدم ذوب می شد. روی بام می خوابیدیم. و در پشه بند، دور و ور آب می پاشیدیم، بروی كاهگل تا ته خوابهایم می دوید، غرائزی را گیج می كرد. كف اطاق آبی، گفتم، از كاهگل زرد پوشیده بود، مربع زرد بود، در شوبها كاراسیما كاراكتر a مربع است و زرد است. در چین، قربانگاه خاك كه تلی مربع بود. از خاك زرد پوشیده بود. و زرد در آن دیار رنگ زمین است. رنگ زرد و زمین آسان كنار هم نشسته اند. بزرگی از میان دوگن ها در گفت و گویی ماندنی می گوید: "در ابتدا، لباسها سفید بود، رنگ پنبه بود، پس، آدمها از پریده رنگی و شبیه پارچه بودن به هراس آمدند، پارچه را به رنگ زعفرانی درآوردند. به رنگ خاك، تا با خاك خود همانند شوند. "در شرح زندگی پاتریك مقدس، نوشته قرن پنجم میلادی، اشاره ای است به این كه موسی هشت رنگ در لباس روحانی هارون نهاد، باید این هشت رنگ را، كه رمز و نقش اند، در جامه های روحانی ما پیدا كنند. پس آمده است: "چون كشیش به رنگ زرد نگاه كند، در می یابد كه جسمش چیزی جز خاك و غبار نیست، هیچ غرورری نباید در دلش پدید آید" بنا به اساطیر Musica مردها را با خاك زرد آفریدند (و زن ها را با یك گیاه)، راتناسامبهاوا (Ratnasambhava) با زمین تطابق دارد، رنگ سنتی و تمثیلی زمین زرد است. كه در صفای كامل خود در فلز گرانبها (طلا) و یا در گوهر (ratna) می درخشد، و همان كیمیاست (cintamani). اما زرد، این رنگ، به گفته پرتال، هم نشان پیوستگی به حق بود و هم آیت زنا. به چشم یونانی، سیب طلا هم كنایه از سازش و عشق بود و هم ناسازگاری و فرجام بد، آتالانتا سیبهای زرین باغ هسپریدها را به چنگ آورد. پس تبارش بر باد رفت. در آیین مسیح، رنگ زرد، كه وقتی آیت سرور بود. رنگ رشك و خیانت شد. رنگ لباس یهودا شد در پرده ها، در گوگول، رنگ زرد می ترساند، از نمایشنامه "شبها در ده" تا "تاراس بولبا" زردی زیاد می شود تا در جلد دوم "ارواح مرده" مصرف زرد به اوج می رسد، در كار الیوت زرد همسایه گناه است، "Sitting along the beds edge, where you culled the paper from your hair On clasped yellow soles of feet in the palms of both soiled hands. "باشو، خیلی دور از الیوت، به همسازی صوت و چشمه صوت گوش می دهد: "قناری با صدای زرد فرزندش را می خواند." گوته Farbenlehre، كه رنگ را رنج نور می داند، درباره رنگ زرد صفت edel و unedel را به كار می برد، در جزیره Nias، لوالانگی (Lowalangi) كه خدای برتر است و به جهان برتر وابسته است. مظهر نیكی و حیات است. و رنگهایش زرد و طلایی است. در هند دراویدی، در مراسم آیینی ازدواج، خواهر داماد یك سینی به سر می برد كه در آن مایعی است زرد، mangaltanni آمیزه ای از آب و زعفران و آهك كشته، رنگ زرد مالگالتانی نشان سرور و كامیابی است. شكوه زرد در سومین روز بارد و تودل (Bardo Thodo) تماشایی است، در سومین روز، صورت ناب عنصر خاك چون فروغی زرد می تابد. همزمان، از قلمرو زرین جنوب، شكوه رانتاسامبها وای فرخنه سر می زند، با تنی زرد فام و گوهری در كف، بر تخت اسب پیكر، در آغوش ماماكی، مادر الهی. سرچشمه ناب و ازلی ادراك به سان پرتو زرد فام حكمت مساوات می درخشد..." روی هر دیوار اطاق آبی، درست در میان، یك طاقچه بود، تنها پنجره اطاق در طاقچه دیوار شمالی بود. همینه زمینه طاقچه را گرفته بود، هر طاقچه درست در یكی از جهات اصلی بود. اطاق آبی یك ماندالا بود. این را دیر فهمیدم، اطاق آبی نمایش تمثیلی عالم و كالبد انسان بود. صحنه درام تفرقه پذیری و بازیابی وحدت بود، راهنمای رستگاری بود، جای بیدار شدن خود آگاهی رهاننده بود. معمار اطاق آبی در شالوده ریزی، نه طناب سفید به كار برده بود نه طناب رنگارنگ پنج لا، صدایی از زمانهای دور در ناخود آگاهی او پنهان شده و به دست او فرمان داده بود، از واجرایانا حرفی نشنیده بود، به هند و تبت نرفته بود، چشمش به زیكورات های بابل و آشور نیافتاده بود، حتی از نقشه كاخهای شاهان قدیم ایران خبر نداشت، معمار اطاق آبی سلامت فكر و عمل را نشان داده بود، مثل "ارشیتكت" امروز دچار بیماری عقلی غرب نبود، كشف و شهود راهنمایش شده بود. اطاق آبی خالی افتاده بد، هیچ كس در فكرش نبود، این Mysterium magnum پشت درختان باغ كودكی من قایم شده بود، اما برای من پیدا بود، نیرویی تاریك مرا به اطاق آبی می برد، گاه میان بازی، اطاق آبی صدایم می زد، از همبازی ها جدا میشدم، می رفتم تا میان اطاق آبی بمانم. چیزی در من شنیده می شد، مثل صدای آب كه خواب شما بشنود، جریانی از سپیده دم چیز ها از من می گذشت و در من به من می خورد. چشمم چیزی نمی دید: خالی درونم نگاه می كرد، و چیزها میدید، به سبكی پر می رسیدم. و در خود كم كم بالا می رفتم، و حضوری كم كم جای مرا می گرفت، حضوری مثل وزش نور، وقتی كه این حالت ترد و نازك مثل یك چینی ترك می خورد، از اطاق می پریدم بیرون، می دویدم میان شلوغی اشكال، جایی كه هر چیز اسمی دارد، طاقت من كم بود، من بچه بودم، اطاق آبی در همه جای كودكی ام حاضر بود، وارد خوابهایم می شد، خیلی از رویاهایم در طاقچه هایش خاموش می شد. اطاق آبی با اطاقهای دیگر خانه فرق داشت. در ته باغ تنها مانده بودم، انگار تجسد خواب یكی از ساكنان ناشناس خانه ما بود، خوب شد در آن مار پیدا شد، و گرنه همان جا می ماندیم، و زندگی مایایی ما فضایش را می آلود. اگر می ماندیم، باز همخوابگی پدر و مادر زیر سایه Lustprinzip تكرار می شد، و نه در هوای Tumo.پدرم كسی نبود كه بر بیندو چیره شود، و مادرم چیزی نبود جز سادارانی. اطاق آبی ماندالا بود، من راحت به درون این ماندالا راه یافته بودم، درامی در هوای شعائر مذهبی صورت نگرفته بود، در آستانه در شرقی ماندالا (در شرقی اطاق آببی) چشم مرا نبسته بودند تا گلی در ماندالا پرت كنم. اما با چشم باز پرتاب كرده بودم، بهارها یادم هست، گاه یگ گل مخملی می كندم و میان اطاق آبی پرت می كردم، نمی دانستم چرا. من هیچ وقت ظرفی روی "نقشه الماسی" اطاق آبی نگذاشتم و هرگز شاید آواهانا نبودم. اطاق آبی نشنیده بود كه بگویم: " ام. من از جوهر الماسی جسم همه تاتاگاتاها ساخته شده ام. من از جوهر الماسی روان همه تاتاگاتاها ساخته شده ام." و پیداست كه هیچ گاه ذات من با ذات تاتاگاتا یكی نشد. و كایوالیا از دسترسم دور ماند. كودك حقیر پرورده ما یا كجا و حضور دیریاب پوروشا كجا. اما من در اطاق آبی چیز دیگر می شدم. انگار پوست می انداختم، زندگی رنگارنگ غریزی ام بیرون، در باغ كثرت، می ماند تا من برگردم. پنهانی به اطاق آبی میرفتم، نمی خواستم كسی مرا بپاید. عبادت را همیشه در خلوت خواسته ام. هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخوانده ام (مگر وقتی كه بچه های مدرسه را برای نماز به مسجد می بردند و من میانشان بودم). كلمه "عبادت" را به كار بردم، نه من برای عبادت به اطاق آبی نمی رفتم، اما میان چاردیواری اش هوایی به من می خورد كه از جای دیگر می آمد، در وزش این هوا غبارم می ریخت، سبك می شدم، پر می كشیدم، این هوا آشنا بود، از دریچه های محرمانه خوابهایم آمده بود تو. اما صدایی كه از اطاق آبی مرا می خواند، از آبی اطاق بلند می شد، آبی بود كه صدا می زد. این رنگ در زندگی ام دویده بود، میان حرف و سكوتم بود، در هر مكثم تابش آبی بود، فكرم بالا كه می گرفت آبی میشد، آبی آشنا بود، من كنار كویر بودم، و بالای سرم آبی فراوان بود، روی زمین هم ذخیره آب بود، نزدیك شهر من معدن لاجورد كنار طلا می نشست، با لاجورد، مادرم ملفه ها را آبی می كرد، و بند رخت تماشایی میشد، نزدیك عید، تخم مرغها را با سنبوسه ها آبی می كردیم. این گل چه آبی ثابتی می داد. در كشتزارهای دشت صفی آباد چقدر Bleuet بود. آبی اش محشر بود، هنگام درو، دهقانان روسی اولین دسته چاودار را با تاجی از این گل می آراستند، و پیش تمثال مقدس می نهادند. می دانستند در شدت خشكسالی، این گلهای آبی كوچك چه نوشابه سرشاری به زنبورهای عسل می بخشند. سلوخین به همسایگی سودمند چاودار و این گلها پی برد. باغ ما پر از نیلوفر میشد و جا به جا گلهای آبی كاسنی، نگین انگشتر مادرم آبی بود، فیروزه بود، از جنس ریگهای ته جویبارهای بهشت شداد. فیروزه اش بو اسحاقی بود. انگشتر همیشه در انگشت مادرم بود. می گفتند فیروزه سوی چشم را زیاد می كند، جلوگیر چشم بد است، نازایی را از میان میبرد، عزت می آورد، صواب نماز را صد چندان می كند. سنگ مقدس است، و این سنگ نقشی دارد در چیرگی نور بر ظلمت، در اساطیر از تك ها، خدای آفتاب رزمنده ای است كه هر صبح با سلاح خود، مار فیروزه ای، ماه و ستارگان را از آسمان می راند. و رنگ فیروزه ای مقامی بلند دارد. در باردو نباید از نور فیروزه فام ترسید: " پس، از این فروغ فیروره گون با آن درخشش ترسناك و خیره كننده و سهمناك پروا مدار، هول مكن، زیرا كه فروغ راه برتر است، تلالو تاتاگاتاهاست. حكمت عالیه عالم مثل است... "آكشوبیها دارنده معرفت، به رنگ فیروزه است. هروكا، خدای بودایی شهره عام، تنی همرنگ فیروزه دارد: "در میان نیلوفر آب، بر مسند خورشیدی، نیك اختر شری، هروكای فیروزه فام است..." تماشای آبی آسمان تماشای درون است. رسیدن به صفای شعور است. آبی، هسته تمثیل مراقبه و مشاهده است. نور حكمت رفیع دارماداتو است، كه همسان یك آبی تابناك از دل و روكانا بر میخیزد. نور آبی آسمان حكمت دارما، داتو هم عنصر ناب خودآگاهی است و هم تمثیل نیروی نهفته "تهی بزرگ". در مصر قدیم هم آبی نشانه حكمت بود. نبو، خدای علوم كلده، آبی بود، در جای دیگر، در سی یرانودا، باز هم رنگ آبی همجوار دانایی است، در پرستشگاه كوكی ها "كسانی كه دانش بیشتر دارند" در سمت چپ، كه به رنگ آبی روشن است، می نشینند، لاجورد تمثیل مرتبه ای آسمانی و فوق انسانی است. زمین بهشت امی تابا و آمی تایوس. خدایان نور و زندگی بی پایان، از لاجورد است. ماهایا روز هفتم نخستیم ماه سال، به همه كارافزارها و تیرهای خانه ها رنگ آبی مقدس می زدند تا وقف كاربرد تازه ای شوند، درماه مارس، برای خدای خورشید، یك حرم كوچك پله پله آبی رنگ به نام "نردبام خورشیدی" می ساختند تا آسان به آسمان بالا رود. در طبیعت آبیها ساخته می شود، بسیاری از باكتریها ماده رنگی می سازند و در فضای اطراف خود پخش می كنند، باسیل پیوسیانیك محیط خود را آبی می كند. باسیل شیر آبی خود را آبی می كند. نمك معدنی آبی كه ارمغان دریاهای قدیمی است. آبی خود را مدیون امواج رادیو اكتیو است و گرنه قرمز بود، قهوه ای بود، خاكستری بود، و یا بی رنگ بود. vivianite كه فسفات آهن دار است و سفید است، پس از اكسیداسیون آبی می شود. لازولیت كه در خود آهن دارد به رنگ آبی شدید در می آید، آدمها هم آبی می سازند، Guimet كربنات دو سود و گوگرد و كولونان را به هم آمیخت و آبی outremer را ساخت كه هرگز جانشین خوبی برای لاجورد نایاب قدیم (lapis-lazuli) نشد. و بیماری خود را شهره كرد، Thenard maladie del outremer با فسفات كبالت. آبی كبالت را ساخت. ساینور آهن آبی پروس شد. و استاتات كبالت، آبی Caver, caeruleum، دانشمند شیمی گیاهی، از تپه های آلامبا صد ها رنگ طبیعی به دست آورد. میان آنها یك ماده كمیاب به رنگ آبی شدید بود. مصر شناسان در این ماده رنگی، آبی عجیب گنجینه مقبره توتان خامون را باز شناختند. در چارچوب علائم نسب، آبی دادگری بوده است و فروتنی و وفاداری و پاكدامنی و شادی و درستی و آوازه نیك و عشق و خوشبختی جاودان و میان چیزهای خوب دنیوی، زیبایی، نرمی، اصالت، پیروزی، استقامت، ثروت، تیزبینی و آسایش را می رسانده است. طبق متون كهن بودایی، از میان سی و دو امتیازی كه یك بزرگ مرد باید دارا باشد. یكی داشتن چشمان نیلی است (abhinilanetra). آبی میان رنگهایی بود كه موسی در لباس هارون نهاد. و باید در لباس كشیش امروز باشد. "آبی به او (به كشیش) فرمان می دهد كه لذات دنیوی را از دل براند." در زمینه تمثیل مذهبی رنگ، آبی كه رنگ آسمان است، برای جشنهای فرشتگان پذیرفته شد. و گاه كشیشان آبی در گورستانها به مثابه رمز آسمانها به كار بردند، كلیسای انگلیس، كه سنت ساروم را دنبال می كند، آبی را نشانه امید، عشق به امور الهی، صداقت و پرهیزگاری می داند. و آبی كمرنگ را آیت صلح. آگاهی، دوراندیشی مسیحی و عشق به جمال. در عرایس الجواهر آمده است: "مشاهده فیروزه و روشنایی چشم بیفزاید، پس در داروهای چشم به كار دارند." " و فیروزه با خود داشتن به فال نیكو دارند. و گویند هر كه با خود دارد بر خشم فیروزی یابد. رسم شاهان قدیم چنان بوده است كه چون آفتاب به حمل شدی، اعنی سر سال نو، جواهر قیمتی حاضر كردندی و در آن نگریستندی برای فال نیكو. و اجناس جواهر از یاقوت و زمرد و لولو و فیروزه در اقداح شربت انداختندی و به فیروزه میل بیشتری كردندی." در همین كتاب از لاجورد سخن به میان آمده است: "و اگر پاره ای از آنچ زردرو بود با سركه سوده بر ریشهای كهنه كنند به غایت (سودمند بود)" و تنسوخ نامه ایلخانی از "خاصیت لاجورد" حرف می زند: "در اسهال سوده، هیچ دارو بهتر از لاجورد شسته نیست. و اصحاب مالیخولیا و كسانی را كه خواب نیاید سود دارد. وسبب همین باشد كه چون بر برگ چشم طلع كنند، مژده برویاند.. و اگر در آن نظر كند دایمان كلال بصر را زایل كند و اگر بدان تخم كند صرع را دور كند و شیاطین از او بگریزند." درمان رنگی بیماریها را از قدیم می شناخته اند. كروموتراپی نامی تازه است. و ساخته فاوو دو كورمل است. آب را در بطری آبی رنگ می كنند و چند ساعت در آفتاب می گذارند، ارتعاشات رنگی آبی در آب می نشیند. این آب آبی دار مسكن اعصاب است. تدبیر است. جلوگیر بیرون شد است، شفابخش بیخوابی و دل درد است. گند زد است، بند آور است، فرح بخش است، درمان ده آماس چشم است. آرام كننده سوختگی است. برطرف ساز ورم راست روده است. كاری در بهبود ورم لثه است. درمان بخش لك دیدیگی دردناك و افزایش عادت ماهانه، و درد دندان است. در صرع و گواتر چاره ساز است. یوگا كه هر نیروگاه تن آدم را با یكی از رنگها همسازتر می بیند، گلو و تیرویید را جای جذب رنگ آبی می داند، پی یراكوس روان پزشك یونانی، از هاله انرژی (aura) اطراف تن آدم عكس گرفت. و هاله ای آبی دید. رایشن باخ اترشی رنگ هوای روشن كرد بدن را با حال و مشرب و سیرت انسان وابسته می بیند. هاله اهل فكر، طلایی است. در شرارت، سبز سیه فام است. در عشق آبی است. افتردینگن صورت معشوقه را در جام گل آبی دیده است. پیوستگی خود و ماتیلد را. در زادگاه الهی، زیر شط آبی زمان به خواب می بیند، آبی رنگ اصلی رمان نوالیس ایت: "در كتاب من همه چیز آبی است." به چشم او، آسمان آبی و رنگ آبی تمثیل وحدت ازلی است. هولورلین كه در سرودهایش همان تم را دارد، آبی را در یك شعر تماشاییی می ستاید: In lieblicher blaue، نروال از گل آبی فراموشم مكن حرف می زند، و مقاله او، نویسنده سطحی ایرانی، از نیلوفر كبود، رمبو رنگ آبی را به حرف صدادار O می دهد. و كاندینسكی به دایره. خیمه نر كه در تاریكی صبح (manana oscura) به بلندی روشن بینی و جذبه می رسد و خدایش همان Conciencia hoy azul است. روی دریا از خدای آبی خود حرف می زند: خدای امروز آبی، آبی، آبی، هر دم آبی تر. شبیه خدای موگوئر رنگ من... و در دریاست كه به یك پایان آبی می رسیم: چتانیا كه از شور مذهبی به عشق دیوانه وار (mahabhava) كشیده شد، یك روز در آبی دریا رنگ خدای خود كه شنا را باز شناخت، خود را به آب انداخت و غرق شد.


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

شب مهتاب

چو رویت را دیدم در آن شب مهتاب

به رخ فتادم قطره ای از آن گوهر ناب

بدیدم چشم مستت را در آن شب تار

همه تن شد گرم و خورشید همچو نار

بنما تو بر ما آن رخ و آن چشم و رویت

محسن نشیند هر سحر رو به کویت


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

وصف یار

جهان در وصف اوصافت همه آمد به تنگ

این چه نام است که تا بردم زبان شد همه سنگ

الا ای مهربان یار دل تنهایی من

شبی باز آی به کلبه ی تنهایی من

کنم هر شب تو را در افکار خویش یاد

آرد همه بوی مستانه ات را بر من این باد


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

کجایی

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام


بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام


عشق تو بر دل من بار گرانیست و من


بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی


مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام


دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است


آری آزاده ترین مرد جهانت شده ام


اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد


حرف آخر...تو کجایی؟ نگرانت شده ام


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

باران

باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
می خورد بر سقف قلبم
یاد ایام تو داشتن
می زند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فكر آنكه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت

با تشكر از زهرا خانم


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

انسان

چقدر خوبه که لحظه ای به خودمون بیاییم.

ببینیم که چی هستیم ؟ کی هستیم؟ ازکجا اومدیم؟ برای چی اومدیم؟ چه کارایی رو باید بکنیم؟ چه کارایی رو نباید بکنیم؟ وبه کجا باید بازگردیم؟

بیوگرافی یا گذرنامه انسان

نام : انسان

نام خانوادگی : آدمیزاد

نام پدر: آدم

نام مادر: حوا

لقب : اشرف مخلوقات

ماموریت : خلیفه الهی

ساکن : منظومه شمسی سیاره زمین

نژاد : خاکی

آری نژاد همه ما آدمها خاکیست

مبدا : سرآچه دنیا

مقصد : سرای آخرت

کد پرواز : اناالله واناالیه راجعون

شماره پرواز : لااله الاالله

بارمجاز : اعمال صالح به هراندازه و حجم

بار غیر مجاز : مادیات دنیا

آثار به جای مانده بعد از پرواز : عمل نیک و اولاد صالح و اما ....

با تشکر از الهه ناز


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

خلقت انسان

خدا

خدا بود و دیگر هیچ نبود . خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود ، ظلمت بود ، جهل بود ، عدم بود ، سرد و وحشتناک ، و در دایره ی امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت . خدا کلمه بود ، کلمه ای که هنوز القا نشده بود ، خدا خالق بود ، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود ، خدا رحمان بود و رحیم بود ، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود ، خدا زیبا بود اما هنوز زیباییش تجلی نکرده بود . . .
اراده ی خدا تجلی کرد ، کوهها ، دریاها ، آسمانها ، کهکشانها را آفرید ، چه انفجارها ، چه طوفانها! چه سیلابها! چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و و زندگی با شور و هیجان زائد الوصفش به هرسو میتاخت .

آنگاه ، خدا انسان را از «حماءٍ مسنون» آفرید و او را بر صورت خویش ساخت ، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت . انسان ، غریب و نا آشنا ، از هر گوشه ای به گوشه ای دیگر میگریخت ، و پناهگاهی میجست که در آن با یکی از مخلوقات همرنگ شود و در سایه ی جمع استقرار یابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به درآید.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد ، همه با سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پرشورش سکوت کردند. این انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نومیدانه میگفت : مرا ببین ، یک لجن خاکی میخواهد انیس فرشتگان آسمان شود!...پرنده ای یافت در پرواز ، که بالهای بلندش را باز میکرد و به آرامی در آسمانها سیر مینمود ، خوشش آمد و گفت: آیا استحقاق دارم هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت

او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین از لجن خاکی ساخته شده ام ولی میخواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم! چه آرزوی خامی! چه انتظار بی جایی! انسان خسته ، روح مرده ، پژمرده ، دل شکسته ، مایوس، تنها ،سر به گریبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد .... آنگاه صبرش به پایان رسید ، ضجه کرد ، اشک فرو ریخت و از ته دل فریاد برآورد : کیست این لجن متعفن را بپذیرد؟ من پناهگاهی ندارم . کیست دست مرا بگیرد؟ کیست که ناله های مرا جواب گوید؟کیست که بد بختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به درآورد؟ کیست که به استغاثه ی من لبیک گوید؟

ناگهان طوفانی به پا شد ، زمین به لرزه درآمد . آسمان غریدن گرفت . صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد که از هر گوشه و از هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید: ای انسان ، تو محبوب منی ، دنیا را به خاطر تو خلق کرده ام ، و تو را به صورت خود آفریدم ،و از روح خود در تو دمیده ام و اگر کسی به ندای تو لبیک نمیگوید ، به خاطر آن است که هم تراز تو نیست و جرات برابری و همنشینی با تو را ندارد ، حتی جبرئیل ، بزرگترین فرشتگان ، قادر نیست که هم طراز تو شود ، زیرا بالهایش میسوزد و از طیران به معراج باز میماند.
ای انسان ، تنها تویی که زیبایی را درک میکنی ، جمال و جلال و کمال تو را جذب میکند . تنها تویی که خدا را با عشق نه با جبر پرستش میکنی . ای انسان تنها تویی که قدرت خلاقیت خدا را درک میکنی، و لجوجانه می جنگی، و شکسته میشوی و رام می گردی ، و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود درک میکنی ، تنها تویی که فاصله ی بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی، تنها تویی که با کمک بالهای روح به معراج میروی ، تنها تویی که زیبایی غروب ترا مست میکند و از شوق میسوزی و اشک میریزی .
ای انسان ! خلقت در تو به کمال رسید ، و کلمه در تو تجسد یافت ، و زیبایی با دیدگان زیبا بین تو ظهور کرد ، و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت ، و خدایی ، خود را در صورت تو تجلی کرد.

ای انسان ، تو مرا دوست داری و من نیز تو را دوست دارم ، تو از منی و به سمت من باز میگردی.


با تشکر فراوان از الهه ناز


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

مسنجر

دوباره شب شد و من بیقرارم
كانكت كن زود بیا در انتظارم
بیا من آمدم پای مسنجر
شدم محسور از آوای مسنجر
بیا هارد دلت را ما ببینیم
گلی از گنج هوم پیجت بچینیم
بیا ایكن نمای بی نشانم
كه من جز آدرس میلت ندارم
بیا فرهاد باز بی تو غش كرد
و حتی هارد دیسكم هم كش كرد
بیا ای عشق دات كام عزیزم
به پای تو دبلیوها بریزم
مرا در انتظار خویش مگذار
و یا ز اندازه آن بیش مگذار
بیا ای حاصل سرچ جهانی
بیا اجرا كن آن فایل نهانی
بیا در دل تو را كم دارم امشب
حدودا" صد مگی غم دارم امشب
اگر آیی دعایت مینمایم
دعا تا بی نهایت مینمایم
اگر آیی دعای من همین است
و یا نقل به مضمونش چنین است
مبادا لحظه ای دی سی شوی یار
جدای از آن پی سی شوی یار
مبادا نام ما را پاك سازی
و كاخ آرزو ها را خاك سازی
بمان تا جاودان اندر دل من
بمان تا حل شود هر مشكل من

داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic