تبلیغات
رویاهای من - مطالب اشعار دوستان
یه فکر دیگر

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم


گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم


تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست


ناچار این پرواز را این بار باور میکنم


یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من


به احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم


یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام


آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم


صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن


من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم


شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو


یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم


گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من


اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

با تشکر از داداش رامین



داغ کن داغ کن - کلوب دات کام
كلمات كلیدی : فکر ،

یک با یک

معلم پای تخته داد می‌زد.
صورتش از خشم گلگون بود.
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخرکلاسی‌ها لواشک بین خود تقسم می‌کردند.
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر (جوانان) را ورق می‌زد.

برای این که بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان تساوی‌های جبری را نشان می‌داد.
با خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

« یک با یک برابر است »

از میان جمع شاگردان یک برخاست

- همیشه یک نفر باید به پا خیزد -

به آرامی سخن سر داد


تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود !

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره‌گون چون قرص مه می‌داشت بالا بود وان سیه چرده که می‌نالید پایین بود؟
آیا باز یک با یک برابر بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

*یک با یک برابر نیست*

با تشكر از خانم اسكندری




داغ کن داغ کن - کلوب دات کام
كلمات كلیدی : یک با یک ،

کجایی

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام


بی خیال تو و ابروی کمانت شده ام


عشق تو بر دل من بار گرانیست و من


بی تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فریبا نشدی


مکن این فکر که مجنون زمانت شده ام


دو سه روزیست که رفتی و دلم آزاد است


آری آزاده ترین مرد جهانت شده ام


اشکم از دیده فرو ریخت و رسوایم کرد


حرف آخر...تو کجایی؟ نگرانت شده ام


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

باران

باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
می خورد بر سقف قلبم
یاد ایام تو داشتن
می زند سیلی به صورت
باورت شاید نباشد
مرده است قلبم ز دستت
فكر آنكه با تو بودم
با تو بودم شاد بودم
توی دشت آن نگاهت
گم شدن در خاطراتت

با تشكر از زهرا خانم


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

انسان

چقدر خوبه که لحظه ای به خودمون بیاییم.

ببینیم که چی هستیم ؟ کی هستیم؟ ازکجا اومدیم؟ برای چی اومدیم؟ چه کارایی رو باید بکنیم؟ چه کارایی رو نباید بکنیم؟ وبه کجا باید بازگردیم؟

بیوگرافی یا گذرنامه انسان

نام : انسان

نام خانوادگی : آدمیزاد

نام پدر: آدم

نام مادر: حوا

لقب : اشرف مخلوقات

ماموریت : خلیفه الهی

ساکن : منظومه شمسی سیاره زمین

نژاد : خاکی

آری نژاد همه ما آدمها خاکیست

مبدا : سرآچه دنیا

مقصد : سرای آخرت

کد پرواز : اناالله واناالیه راجعون

شماره پرواز : لااله الاالله

بارمجاز : اعمال صالح به هراندازه و حجم

بار غیر مجاز : مادیات دنیا

آثار به جای مانده بعد از پرواز : عمل نیک و اولاد صالح و اما ....

با تشکر از الهه ناز


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

خلقت انسان

خدا

خدا بود و دیگر هیچ نبود . خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود ، ظلمت بود ، جهل بود ، عدم بود ، سرد و وحشتناک ، و در دایره ی امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت . خدا کلمه بود ، کلمه ای که هنوز القا نشده بود ، خدا خالق بود ، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود ، خدا رحمان بود و رحیم بود ، ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود ، خدا زیبا بود اما هنوز زیباییش تجلی نکرده بود . . .
اراده ی خدا تجلی کرد ، کوهها ، دریاها ، آسمانها ، کهکشانها را آفرید ، چه انفجارها ، چه طوفانها! چه سیلابها! چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و و زندگی با شور و هیجان زائد الوصفش به هرسو میتاخت .

آنگاه ، خدا انسان را از «حماءٍ مسنون» آفرید و او را بر صورت خویش ساخت ، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت . انسان ، غریب و نا آشنا ، از هر گوشه ای به گوشه ای دیگر میگریخت ، و پناهگاهی میجست که در آن با یکی از مخلوقات همرنگ شود و در سایه ی جمع استقرار یابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیر عادی بودن به درآید.
به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد ، همه با سردی از او گذشتند و در جواب الحاح پرشورش سکوت کردند. این انسان وحشت زده و دل شکسته با خود نومیدانه میگفت : مرا ببین ، یک لجن خاکی میخواهد انیس فرشتگان آسمان شود!...پرنده ای یافت در پرواز ، که بالهای بلندش را باز میکرد و به آرامی در آسمانها سیر مینمود ، خوشش آمد و گفت: آیا استحقاق دارم هم پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت

او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین از لجن خاکی ساخته شده ام ولی میخواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم! چه آرزوی خامی! چه انتظار بی جایی! انسان خسته ، روح مرده ، پژمرده ، دل شکسته ، مایوس، تنها ،سر به گریبان تفکر فرو برد و احساس کرد استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد .... آنگاه صبرش به پایان رسید ، ضجه کرد ، اشک فرو ریخت و از ته دل فریاد برآورد : کیست این لجن متعفن را بپذیرد؟ من پناهگاهی ندارم . کیست دست مرا بگیرد؟ کیست که ناله های مرا جواب گوید؟کیست که بد بختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به درآورد؟ کیست که به استغاثه ی من لبیک گوید؟

ناگهان طوفانی به پا شد ، زمین به لرزه درآمد . آسمان غریدن گرفت . صدایی در زمین و آسمان طنین انداز شد که از هر گوشه و از هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید: ای انسان ، تو محبوب منی ، دنیا را به خاطر تو خلق کرده ام ، و تو را به صورت خود آفریدم ،و از روح خود در تو دمیده ام و اگر کسی به ندای تو لبیک نمیگوید ، به خاطر آن است که هم تراز تو نیست و جرات برابری و همنشینی با تو را ندارد ، حتی جبرئیل ، بزرگترین فرشتگان ، قادر نیست که هم طراز تو شود ، زیرا بالهایش میسوزد و از طیران به معراج باز میماند.
ای انسان ، تنها تویی که زیبایی را درک میکنی ، جمال و جلال و کمال تو را جذب میکند . تنها تویی که خدا را با عشق نه با جبر پرستش میکنی . ای انسان تنها تویی که قدرت خلاقیت خدا را درک میکنی، و لجوجانه می جنگی، و شکسته میشوی و رام می گردی ، و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود درک میکنی ، تنها تویی که فاصله ی بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی، تنها تویی که با کمک بالهای روح به معراج میروی ، تنها تویی که زیبایی غروب ترا مست میکند و از شوق میسوزی و اشک میریزی .
ای انسان ! خلقت در تو به کمال رسید ، و کلمه در تو تجسد یافت ، و زیبایی با دیدگان زیبا بین تو ظهور کرد ، و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت ، و خدایی ، خود را در صورت تو تجلی کرد.

ای انسان ، تو مرا دوست داری و من نیز تو را دوست دارم ، تو از منی و به سمت من باز میگردی.


با تشکر فراوان از الهه ناز


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

زندگی

اگر بتونم جلوی شکسته شدن قلبی رو بگیرم

زندگیم بیهوده نگذشته

اگه بتونم زندگی پر دردی رو آرامش بدم

زندگیم بیهوده نگذشته

و اگه بتونم به پرنده ای ضعیف کمک کنم و

اونو به لونش ببرم

زندگیم بیهوده نمیگذره


با تشکر از بیتا خانم


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

با من باش

با من باشی غم نداری
با من باشی چیزی کم نداری
بامن باشی زمین و آسمون
حسودیشون می شه به عشقمون
با من باشی می ریم جای دور
تا خود خورشید تو قصر نور
با من باشی می بینی سرنوشت
من و تو رو می بره تا بهشت

با تشکر از عباس آقا


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام

عشق

نگاهت را به کسی دوز که قلبش برای تو بتپه

چشمانت را با نگاه کسی اشنا کن که زندگی را درک کرده باشه

سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپشهای قلبت تو را بشناسه

آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه

لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه

رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه

چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه

اما عاشق کسی باش که بدون تو نتونه زندگی كنه

یعنی بدون تو هیچ باشه

با تشکر از خانم ها الهام و سارا و مارال


داغ کن داغ کن - کلوب دات کام